تبليغاتX
 پرواز تا بی نهایت
 

میلاد گل یاس

 

کیستم من بنده ای از بندگان فاطمه

قطره ای از بحر ناپیدا کران فاطمه

 مدعی هرگز نمی فهمد زبان فاطمه

دل و دین محمد بود جان فاطمه

خداوند امر فرمود که چهل روز پیامبر از خدیجۀ دوری گزیند ، پیامبر این چهل روز را در خانه فاطمه بنت اسد به سر می بردند تا مدت وعده الهی  منقضی شد . خدیجه هر روز از مفارقت آن حضرت گریه می کرد چون چهل روز بسر آمد جبرئیل بر آن حضرت نازل شد و گفت: ای محمد خداوند علی اعلی ترا سلام می رساند و می فرماید که مهیا شو برای تحفه و کرامت من ، پس میکائیل نازل شد و طبقی آورد که دستمالی از سٌندس بهشت بر روی آن بود و عرضه داشت: پروردگار تو می فرماید که امشب بر این طعام افطار کن .
و حضرت امیرمومنان می فرمود: هر شب وقتی هنگام افطار آن حضرت می شد مرا امر می کرد که در را می گشودم که هر که خواهد بیاید و با آن حضرت افطار نماید ولی در آن شب مرا فرمود که بر در خانه بنشین و مگذار کسی داخل شود ، که این طعام بر غیر من حرام است . پس چون اراده افطار نمود ، طبق را گشود و در میان آن طبق خوشه ای خرما و خوشه ای انگور از میوه های بهشت بود و جامی از آب بهشت .
حضرت از آن آب و میوه ها تناول فرمودند ، سپس جبرئیل بر دستان حضرت آب بهشتی ریخت و میکائیل دستانش را می شست و اسرافیل با دستمال بهشتی دستانش را خشک می کرد . باقیمانده طعام با ظرفها به آسمان بالا رفت .آنگاه حضرت قصد خانه نمودند .حضرت خدیجه می فرمایند:صدای کوبیدن در را شنیدم . پرسیدم که کیست؟ صدای فرحبخش آن حضرت را شنیدم . بار دیگر فضای خانه خدیجه با عطر دل انگیز نبوی معطر گردید و او که دلداده نبی بود شبهای فراق را با آرزوی وصال سپری نمود و بانوی دو عالم صدیقه طاهره در چنین فضای معنوی و عاطفانه و عاشقانه ای ایجاد گردید .
او در خلوت تنهایی مادر ، همدمش گردیده بود و در شکم مادر با او سخن می گوید ، سوال کردند و او پاسخ داد: فرزندی که در شکم من است با من سخن می گوید و مونس من است حضرت فرمودند: اینک جبرئیل مرا خبر داد که این فرزند دختر است و نسل طاهر و پربرکت من از او بوجود خواهد آمد و از نسل او امامان و پیشوایان دین ایجاد خواهند شد که خداوند بعد از انقضای وحی ، آنانرا خلیفه خواهد گرداند . پیوسته خدیجه با این مونس خویش همراه بود تا هنگامه ولادت زهرای اطهر رسید . اکنون بیستم جمادی الثانی است . آنگاه که خدیجه احساس نمود  فرزندش قدم به عرصه وجود می گذارد ، به سوی زنان قریش و فرزندان هاشم کسی را فرستاد که نزد او حاضر شوند . ایشان در جواب گفتند: آنگاه که مخالفت کردیم  قبول نکردی و همسر یتیم عبدالله شدی که فقیر است و ثروتی ندارد ، به این سبب به خانه تو نمی آئیم . خدیجه آنگاه که این پیغام را شنید بسیار اندوهناک شد. در این هنگام مشاهده کرد که چهار زن گندمگون نزد او حاضر شدند که به زنان هاشمی شبیه بودند. خدیجه از دیدن آنان ترسید یکی از آنان گفت: ای خدیجه نترس که ما رسولان پروردگاریم. منم ساره زوجه ای ابراهیم، دیگری آسیه دختر مزاحم که در بهشت رفیق تو خواهد بود، سوم مریم دختر عمران و چهارم کلثوم خواهر موسی بن عمران. خداوند ما را فرستاده تا در هنگام ولادت نزد تو باشیم . چون زهرای اطهر " س " بدنیا آمد نوری از او ساطع شد به حدّی که خانه های مکه را روشن کرد. ده نفر حور العین به آن خانه آمدند و هر یک ابریقی مملو از آب کوثر به همراه طشتهایی در دست داشتند . سپس آن زنی که مقابل حضرت خدیجه بود ، حضرت زهرا را با آب کوثر شستشو داد، پس دو جامه سفید بیرون آورد یک جامه را به دور بدن آن حضرت و جامه دیگر را به سر آن حضرت پیچید سپس حضرت زهرا به سخن آمد فرمود : " اشهدان لااله الّاالله و ان ابی رسول الله سید الا نبیاء و ان بعلی سید الا وصیاء و ولدی ساده الاسباط " پس بر هر یک از آن زنان سلام کرد و هر یک را به نام خودشان خواند . آن زنان شاد گشتند و حوریان بهشتی خندان شدند و یکدیگر را بشارت دادند به ولادت این نور عظیم .

چه فرخنده روزی است، صبح ولادت او، ولادت مادر سادات، حضرت فاطمه زهرا(س)

که این آفتاب از افق مشرق محمدی برآمد

و با طلوع خویش شادی و شادمانی را برای پیامبر به ارمغان آورد،

نه، بلکه خود جانمایه دل پیامبر شد، فاطمةُ مُهجَةُ قلبی

 


 

نوشته شده توسط یه آسمونی در شنبه بیست و چهارم تیر 1385 ساعت 12:47 موضوع | لینک ثابت


کدام پرواز...

 

كدام پرنده... 

كدام پرواز، كدام كبوتر، كدام آسمان

 من كبوتري را در آسمان نديدم

من هر چه ديده ام، رويايي از پرواز بود

 

كدام هم آواز، كدام هم پرواز، كدام مهاجر

    من لانه اي بيش نديدم

من هر چه ديدم، سايه اي از آشيانه بود

 

كدام همراه، كدام همدل، كدام هم زبان

     من همسفري در اين راه نديدم

       من هر چه ديدم، سراب بود و سراب بود . . .

 

                                                                        اين نيز بگذرد...


 

نوشته شده توسط یه آسمونی در شنبه هفدهم تیر 1385 ساعت 11:15 موضوع | لینک ثابت


سرآغاز سخن

یا ستار العیوب

سلام

می خواستم شروع کنم به مطلب نوشتن که این شعر به ذهنم رسید گفتم واسه ابتدای راه بد نیست

راهی که حتما حتما ولی نمی دونم کی؟  به پایان می رسه.

 

من نگویم که به درد دل من گوش کنید

بهتر آنست که این قصه فراموش کنید

عاشقان رو بگذارید بنالند همه

مصلحت نیست که این زمزمه خاموش کنید

نمی دونم چرا امروز اینطوری شدم یه جورایی یاد به پایان رسیدن این راه من رو قلقلک میده .همش فکر میکنم که چی می خواد بشه...امروز یه مطلبی رو خوندم راجع به همین که چقدر خودمون رو دست کم گرفتیم .به اندازه ارزش خودمون هم کار نمی کنیم.نه به اندازه حتی به یک هزارمش هم واسه خودمون وقت نمیذاریم.نمیدونم خیلی وقت که می خوام بدونم که

 چیستم بین این همه چیستها؟؟؟

 و کیستم بین این همه کیستها؟؟؟

..................

                                                                                این نیز بگذرد.......


 

نوشته شده توسط یه آسمونی در دوشنبه دوازدهم تیر 1385 ساعت 23:19 موضوع | لینک ثابت