تبليغاتX
 پرواز تا بی نهایت
 

هم دل . . .

 

بیشتر موقعها که هوای پرواز به سرم میزنه،وقتی نگاه می کنم

 

می بینم که دیگه نه بالی مونده و نه حالی .... 

 

اونموقع دنبال یه همدرد می گردم یکی که اونم دوست داشته بپره

 

ولی نتونسته چون به درد من دچار ... 

 

ولی هرچی نگاه میکنم می بینم دیگه همرهی نمونده که غمخوار این دل دردمند

 

باشه!!!!!

 

چون هر کسی هم که بوده، اونم بال درآورده و رفته ... 

 

این وسط فقط من می مونم و یه عالمه آرزو!

 

ویک چشم انتظار که شاید .... شاید باز کسی بیاد

 

شاید کسی بیاد که بتونه یه همزبون باشه ..

 

شاید بتونه یه همدرد و یه همدل بمونه ! !

 

                    


 

نوشته شده توسط یه آسمونی در دوشنبه بیستم آذر 1385 ساعت 12:24 موضوع | لینک ثابت


آرزوی کربلا ....

از صبح بدجوري حالم گرفته بود .دقيقا مثل آسمان شهر كه ابري

بود و دلگير. انگار اين چشمها فقط منتظر يه بهونه بودن كه ببارن.

توي همين گير و واگير دل ما، يكي از دوستان زنگ زد گفت روز

عرفه دارم مي رم كربلا. نميدونم شايد بايد خوشحال مي شدم

ولي بدجوري اين اشكها خودشون رو انداختند جلو. ديگه  مهلت

نداند تا حتي خداحافظي كنم . همينطوري قطع كردم .

حالم بدجوري بده خيلي بد. . .

خيلي با خودم كلنجار رفتم ولي نميتونستم خودم رو راضي كنم

كه همه مي رن كربلا همه دعوت می شن همه  خداحافظي

مي كنن و من هميشه بايد عقب بمونم و رفتن ديگران رو ببينم .

نميدونم حكمت راه ندادن من به  چيه ....

البته خودم كه از احوال خودم خبر دارم ولي توقعم هم از ارباب،

كم نيست...

دعا كنيد دعا كنيد من رو هم راه بدن .... مردم از بس رفتن

دیگران رو دیدم .....


 

نوشته شده توسط یه آسمونی در دوشنبه ششم آذر 1385 ساعت 10:51 موضوع | لینک ثابت